تبليغاتX
تاریک مثل فردا

 


همه ی مداد رنگيا مشغول بودن، بجز مداد سفيد هيچ کس بهش کار نمی داد،

 

 

 همه می گفتن تو به هيچ درد نمي خوری و هیچ کاربردی نداری. يه شب که

 

 

 مداد رنگيا تو سياهی گم شده بودن، مداد سفيد تا صبح کار کرد، ماه کشيد،

 

 

 مهتاب کشيد و اونقدر ستاره کشيد که کوچک و کوچکتر شد صبح تو جعبه

 

 

مداد رنگيا جای خالی اون با هيچ رنگی  پر نشد . . .

نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388  توسط CONSTANTINE  | 


من از نهایت شب حرف میزنم

                                        من از نهایت تاریکی حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی 

                                        برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه ای که از آن   

                                          به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم       

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط CONSTANTINE  | 


و هنگامي كه ميرفتند او وارد بلدي شد و زني كه مرتاه نام داشت او را به خانه خود پذيرفت . و او را خواهري مريم نام بود كه نزد پايهاي عيسي نشسته كلام او را ميشنيد . اما مرتاه به جهت زيادي خدمت مضطرب ميبود پس نزديك آمده و گفت : اي خداوندا آيا ترا باكي نيست كه خواهرم مرا واگذارد كه تنها خدمت كنم او را بفرما تا مرا ياري كند. عيسي در جواب گفت اي مرتاه اي مرتاه تو در چيزهاي بسيار انديشه و اضطراب داري . ليكن يك چيز لازمست و مريم آن نصيب خوبرا اختيار كرده است كه از او گرفته نخواهد شد.
نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط CONSTANTINE  | 


ابرايه پاييزيه دلگيره من

جوون ترايه چهره ي پير من

چشم هاي من بي خبرايه ساده

منتظرايه دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا ضل زدن

باز م‍‍ژه هاتون به كجا پل زدن

كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم

از اشتباه قبليتون ميسوزم

با اينكه هيچكس نيومد پيش من

شب زده ها چشم هاي درويش من

تنها نبودم حتي يك دقيقه

با تنهايي كه بهترين رفيقه

 

 

 

سلطان فصلها ، سلطان غم ها ، سلطان بي قراريها ، سلطان دل گرفتگيها

فصلي كه نم نم بارونو داره ، هق هق ابر هارو داره ، رقص برگ هارو داره ، خش خش برگ هارو داره ، نوازش بادو داره ، ....

برا همتون شيرين و روشن باشه

 

تاريكم مثل فردا

 

نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط CONSTANTINE  | 


...و ناگهان...زن گناهكار شهر ، زني كه ميدانست مسيح در خانه ي مرد فريسي در حال غذا خوردن است...بطري مرمرين محتوي معجون را برداشت. پشت سر او ايستاد.كنار پاهايش نشت...پاهايش را با اشك چشمانش شستشو داد... پاهايش را با موي سرش خشك كرد...پاهايش را بوسيد...پاهايش را با معجون،تقديس كرد

مرد فريسي كه اورا دعوت كرده بود ، با مشاهده آن منظره انديشيد :

((اگر اين مرد پيامبر باشد،حتما مي داند زني كه اورا لمس مي كند ، كيست...او،زني گناهكار است...))

مسيح شروع به حرف زدن كرد:

_شمعون! مي خواهم چيزي به تو بگويم

_بگو اي استاد

_شخصي كه به ديگران پول قرض مي داد ، دو بدهكار داشت . يكي از آنها پانصد دينار و ديگري پنجاه دينار به او بدهكار بودند...چون هيچ يك از اين دو نفر براي بازپرداخت بدهي ، پولي نداشت ، آن شخص ، طلب خود را بخشيد ... خوب ، تصور ميكني كدام يك از اين دو مرد ، بيش تر از ديگري ، شخص طلبكار و در عين حال بخشنده را دوست داشته باشد؟

شمعون پاسخ داد:

_ تصور ميكنم كسي كه بدهي بيش تري داشته...

مسيح گفت:

_ پاسخ درستي دادي

آنگاه اشاره اي به زن كرد و ادامه داد:

_ اين زن را ميبيني؟...من به خانه ي تو آمدم ، ولي آب براي شستشوي پاهايم نياوردي... ولي او پاهاي مرا با اشكهايش شست و با موهايش خشك كرد... تو ورود مرا تبرك به حساب نياوردي، ولي او از لحظه ي ورود، به بوسيدن پاهاي من پرداخته... تو روي سرم آب مقدس نريختي، ولي او مرا با آن معجون ، تقديس كرد... به همين دليل بايد به تو بگويم كه بيش تر گناهان او ، بخشيده ميشود ، زيرا بيش تر عشق ورزيد ... ولي كسي كه كمتر عشق بورزد ، كمتر گناهانش بخشيده مي شود

كتاب مقدس ، لوكاس : 7 و 37-47

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  توسط CONSTANTINE  | 


کلاف سردرگم زندگیمو میشکافم

                                     به عشق تو اونو دوباره از نو میبافم

وایکه اگه این خونه زندون بشه میخندم

زندگیم از دست تو داغون بشه میخندم

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388  توسط CONSTANTINE  | 


 

کیستی تو؟؟؟

که اینگونه جذبت شده ام

آیا وقت نجات من است؟؟؟؟؟

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388  توسط CONSTANTINE  | 


درود بر او که به خاطر گناهان ما به صلیب آویخته شد . . . .

نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388  توسط CONSTANTINE  |